دریائی
Wed 23 Jul 2008
امروز بیدار شدم با رویا هایم
راه رفتم با خواب هایم
آفتاب و نسیم همنوایم شدند
برگشتم
چای م را سر کشیدم
با توته ی از نفس عمیق
تلخ بود اما چسپید
گره رویا هایم و روزم باز شد
دستی تکان دادم و وداع اش کردم
تا یکسال دیگر
به دست هایم نگاه کردم
دیدم هنوز میتوانند
آفتاب میدرخشد
آنقدر که رویا هایم را خشکاند
جاده منتظرم ست
و آفتاب و روز همنوایم
نوشته شده توسط پروانه
در 0:29 | لینک ثابت
•
