Wed 23 Jul 2008
امروز بیدار شدم با رویا هایم
راه رفتم با خواب هایم
آفتاب و نسیم همنوایم شدند
برگشتم
چای م را سر کشیدم
با توته ی از نفس عمیق
تلخ بود اما چسپید
گره رویا هایم و روزم باز شد
دستی تکان دادم و وداع اش کردم
تا یکسال دیگر
به دست هایم نگاه کردم
دیدم هنوز میتوانند
آفتاب میدرخشد
آنقدر که رویا هایم را خشکاند
جاده منتظرم ست
و آفتاب و روز همنوایم
Fri 27 Jun 2008
دنیا را به جرم اینکه از یادم برده بود
فراموش کردم
و زندگی را
از سر
از فراسوی نگاه دوسـت
تا ناپیدای امن خدایی اش
گشتم
و اینک
اشکی ندارم
در ازای ماتمش
میشود در عوض خندید
بلند بلند
و صدایت را کسی نشنید
در انبوه تار های ریسته شده
و در ازای سوگ بزرگ هیچ بودن
آرام هق هق کرد
ایسسسس
عنکبوتی خوابیده
مبادا برهمش زنی
در همسایگی
دخترکی یکروزه ی لبخند میزند
Tue 27 May 2008
یاداشت روزانه ام:
امروز عید بود
بعد از قریب دوسال توانستم بگریم
دنیا بیرنگ ست