تبليغاتX
دریائی

Wed 23 Jul 2008

 

امروز بیدار شدم با رویا هایم

راه رفتم با خواب هایم

آفتاب و نسیم همنوایم شدند

برگشتم

چای م را سر کشیدم

با توته ی از نفس عمیق

تلخ بود اما چسپید

گره رویا هایم و روزم باز شد

دستی تکان دادم و وداع اش کردم

تا یکسال دیگر

به دست هایم نگاه کردم

دیدم هنوز میتوانند

آفتاب میدرخشد

آنقدر که رویا هایم را خشکاند

جاده منتظرم ست

و آفتاب و روز همنوایم

 

نوشته شده توسط پروانه در 0:29 |  لینک ثابت   • 

Fri 27 Jun 2008

 

دنیا را به جرم اینکه از یادم برده بود

فراموش کردم

و زندگی را

              از سر

از فراسوی نگاه دوسـت

تا ناپیدای امن خدایی اش

گشتم

 و اینک

اشکی ندارم

در ازای ماتمش

میشود در عوض خندید

بلند بلند

و صدایت را کسی نشنید

در انبوه تار های ریسته شده

و در ازای سوگ بزرگ هیچ بودن

                                  آرام هق هق کرد

ایسسسس

عنکبوتی خوابیده

مبادا برهمش زنی

در همسایگی

دخترکی یکروزه ی لبخند میزند

نوشته شده توسط پروانه در 9:50 |  لینک ثابت   • 

Tue 27 May 2008

 

یاداشت روزانه ام:

امروز عید بود

بعد از قریب دوسال توانستم بگریم

دنیا بیرنگ ست

نوشته شده توسط پروانه در 21:28 |  لینک ثابت   •